Monday, July 10, 2006


شاید سیزده سال پیش بود.آره سال 72 یا 73.تقریبا دو سه هفته یکبار از زندان بابا رو می بردن دادسرا.مادرم یقین داشت که روزهای آخره آقایون مرحمت می فرمودن که تو این روزای آخر ما بتونیم برای ده دقیقه ای هم که شده همدیگرو ببینیم.من خسته،واخورده،پوستم رنگ پوست مرده ساعت سه بعد از ظهر از مدرسه می رفتم دادسرا
یارو دادستانه می شست روبرومون.بابام با اون چشمای سبز وحشی،با نگاهش یارو رو می درید.بش میگفتم این چرا دماغش اینقدر قرمزه؟میگفت از بس که خون خورده
یارو هی می گفت می گفت می گفت."دیگه حرفای آخرتونو بزنین،پنج دقیقه بیشتر وقت ندارین.پچ پچ اگه بکنین پرتتون می کنم بیرون".بوی گه گلاب زده می داد
ما سه تا،منو مامانو بابا می خزیدیم تو بغل هم.اشکمون به گونه ها وگردن همدیگه می چکید.بابا نمی ذاشت یارو متوجه گریه کردنش بشه.بعضی روزا پیش میومد که من
از شدت یاس،تو بغلش بیهوش می شدم.خوابم می برد.آره دقایقی از دیدارهای واپسین در خواب سپری می شد.مغزم خاموش می کرد.کار نمی کرد
تحقیر میشدم،گه مال میشدم.هر چقدر دست و پا میزدم نمی تونستم ضعفمو پنهان کنم.با اون چادر که رو سر نفرت انگیزم بند نمیشد،رو زمین کشیده می شد،به خاک مرده اون جهنم آلوده می شد
وقتی بر می گشتم خونه،صورتمو که تو آینه می دیدم،می رفتم تو حموم،می شاشیدم به آینه،می شاشیدم به حقارتم. می رفتم زیر آب جوش.پوستم سرخ میشد.می سوخت.پاک می شدم
خودمو سفت می پیچیدم لای حوله.نو می شدم
غوطه ور تو رطوبت تنم ،بیهوش می افتادم رو تخت...می خوابیدم
می خوابیدم
می خوابیدم

0 Comments:

Post a Comment

<< Home